فقر احمق می‌کند
فقر احمق می‌کند
نیشابور فردا_ امروز دیگر فقر در ایران یک شاخص اقتصادی یا نمودار آماری نیست؛ فقر، تجربه‌ای روزمره و فرساینده است که آهسته اما پیوسته افق دید انسان را تنگ می‌کند، روان را می‌ساید و جامعه را به وضعیتی می‌رساند که در آن نه امید مجال رشد دارد و نه عقل فرصت کنش آگاهانه. فقر امروز، بیش از آنکه سفره را خالی کند، ذهن را محدود و انسان را به موجودی واکنشی و خاموش تبدیل می‌کند.

سعید صفارائی
امروز دیگر فقر در ایران یک شاخص اقتصادی یا نمودار آماری نیست؛ فقر، تجربه‌ای روزمره و فرساینده است که آهسته اما پیوسته افق دید انسان را تنگ می‌کند، روان را می‌ساید و جامعه را به وضعیتی می‌رساند که در آن نه امید مجال رشد دارد و نه عقل فرصت کنش آگاهانه. فقر امروز، بیش از آنکه سفره را خالی کند، ذهن را محدود و انسان را به موجودی واکنشی و خاموش تبدیل می‌کند.
آنچه خطر فقر را دوچندان می‌کند، فقط نداشتن منابع نیست، بلکه تنگ‌شدن افق‌هاست. انسانی که تمام انرژی روانی‌اش صرف بقا می‌شود، دیگر توان اندیشیدن به آینده، مشارکت اجتماعی، مطالبه‌گری یا حتی رؤیاپردازی را ندارد.
او در اکنونی خفه‌کننده زندانی می‌شود؛ اکنونی که در آن هر تصمیم، نه انتخابی آگاهانه، بلکه واکنشی ناگزیر به اجاره عقب‌افتاده، قبض پرداخت‌نشده و اضطراب فرداست. در چنین وضعیتی، عقل نقاد جای خود را به عقل معیشتی می‌دهد؛ عقلی که فقط یک سؤال می‌شناسد: «امروز را چگونه زنده بمانم؟»
گسترش فقر، به‌طور هم‌زمان با تنگ‌کردن افق‌ها، فرآیندی خطرناک‌تر را نیز فعال می‌کند: تحمیق انسان. فقر، فرد را آن‌قدر درگیر نیازهای اولیه می‌کند که فرصت فهم، تحلیل و پرسش‌گری از او گرفته می‌شود. جامعه‌ای که اکثریت آن زیر فشار معیشت خم شده‌اند، به‌تدریج به جامعه‌ای تبدیل می‌شود که در آن ساده‌سازی‌های خطرناک، شعارهای توخالی و مقصرسازی‌های سطحی جای تحلیل عمیق را می‌گیرد. تحمیق، نه به‌معنای نادانی ذاتی، بلکه به‌معنای سلب فرصت اندیشیدن است؛ فرآیندی که فقر بهترین بستر آن است.
فقر پیش از آنکه نان را کم کند، احساس دیده‌شدن را از انسان می‌گیرد. فرد فقیر، به‌تدریج از جهان اجتماعی حذف می‌شود؛ نه چون نمی‌خواهد، بلکه چون شرم، ترس و تحقیر او را به انزوا می‌رانند. این حذف خاموش، نخستین زخم روانی فقر است. وقتی انسان احساس کند دیده نمی‌شود، شنیده نمی‌شود و تأثیری ندارد، خشمش یا فرو می‌ریزد یا به درون بازمی‌گردد و به افسردگی، خودسرزنشی و فرسودگی روانی بدل می‌شود.
پیوند فقر با بی‌عدالتی، این وضعیت را ویرانگرتر می‌کند. فقرِ همراه با احساس نابرابری، صرفاً رنج نیست؛ توهین است. وقتی فرد می‌بیند تلاشش بی‌ثمر مانده و قواعد بازی از پیش ناعادلانه تنظیم شده‌اند، احساس بی‌قدرتی به خشمی مزمن تبدیل می‌شود؛ خشمی که امکان بروز سالم ندارد و به‌جای تغییر ساختار، روان فرد و مناسبات اجتماعی را تخریب می‌کند. نتیجه، جامعه‌ای عصبی، پرخاشگر، بی‌حوصله و مستعد انفجارهای عاطفی است.
در سطح روابط انسانی، فقر اعتماد را می‌فرساید. وقتی منابع بقا کمیاب می‌شود، همدلی نیز تحلیل می‌رود. افراد نه از سر خودخواهی، بلکه از سر ترس، به لاک فردی خود فرو می‌روند. خانواده‌ها در سکوتی سنگین فرومی‌روند؛ سکوتی که میان والدین و فرزندان و میان زن و شوهر دیوار می‌کشد. کودکانی که در چنین فضایی بزرگ می‌شوند، زودتر از سن خود «بزرگ» می‌شوند، اما نه با بلوغ، بلکه با اضطراب؛ کودکانی که جهان را نه جای امن، بلکه تهدیدی دائمی می‌بینند.
ویرانگرترین اثر فقر، تخریب تصویر انسان از خودش است. فقر، هر روز و هر شب این پیام را تکرار می‌کند: «کافی نیستی». تکرار این پیام، آن را به باور بدل می‌کند. انسان فقیر، نه‌تنها از جامعه، بلکه از خود نیز فاصله می‌گیرد. احساس بی‌ارزشی، بی‌معنایی و پوچی، پیامد مستقیم این فرایند است؛ تا جایی که حتی شادی‌های کوچک نیز برای او شرم‌آور یا گناه‌آلود می‌شود.
اگر فقر فقط با عدد و نمودار سنجیده شود، این زخم هر روز عمیق‌تر خواهد شد. روان فرسوده یک جامعه، دیر یا زود خود را در قالب خشونت، افسردگی فراگیر، بی‌اعتمادی و فروپاشی سرمایه اجتماعی نشان می‌دهد. جامعه‌ای که ستون‌های انسانی آن فرسوده شده‌اند، دیر یا زود سقفش فرو می‌ریزد؛ نه فقط بر سر فقرا، بلکه بر سر همه.
فقر، فقط «نداشتن» نیست. فقر، تنگ‌شدن افق‌هاست. فقر، تحمیق تدریجی انسان است. و خطرناک‌تر از همه، فقر، آرام‌آرام «نتوانستنِ انسان بودن» است.